در جلسه امتحانِ عشق
من ماندهام و یک برگۀ سفید!
یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی..
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود!
در این سکوت بغضآلود
قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند!
و برگۀ سفیدم عاشقانه قطره را در آغوش میکشد!
عشق تو نوشتنی نیست..
در برگهام، کنار آن قطره، یک قلب میکشم!
وقت تمام است.
برگهها بالا..
مهسا
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...
به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد..
.همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها..
.
توي سياهي کاغذ گم شده بودند...
مداد سفيد تا صبح کار کرد...
ماه کشيد...مهتاب کشيد..
.و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...
صبح توي جعبه ي مداد رنگي...
جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد
مهسا
مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود!
مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه، به عادت آب دادن گلهای باغچه بدل شود!
عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست،
پیوسته نو کردن خواستنیست که خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن
تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق
چگونه میشود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
عشق، تن به فراموشی نمیسپارد، مگر یک بار برای همیشه.
جام بلور، تنها یک بار میشکند
میتوان شکستهاش را، تکههایش را، نگه داشت
اما شکستههای جام ،آن تکههای تیز برنده، دیگر جام نیست
احتیاط باید کرد
همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز
بهانهها، جای حس عاشقانه را خوب میگیرند
نادر ابراهیمی
مهسا
پاهای من به رفتن عادت نداشت
وقتی " دوست داشتن " های تو روزه ی سکوتِ ثانیه ها را می شکست
آن زمان که افطاری م یک استکان نگاهِ گرم بود
و شیرینی بوسه های پی در پی !
حالا ... بعد از اذان دلتنگی هام از سردی لبخند های اجباری یخ می زنم ؛
و در جاده ی نداشتن تو آهسته آهسته کافر می شوم
شبی تیره و تار ...
نه ستاره ای و نه خبری از ماه بود ! یک کاروان بود و یک حسین
اما آن شب هم حسین بود و بلکه زینب بود .
نمی دانم کسی برای تشنگان آب آورد ؟ خیمه ها هم که غارت شده بود .
آیا کسی گرسنه نبود ؟ شاید امام سجاد رفته باشد کنار علقمه !؟
اصلا مَشکی درون خیمه ها به جا مانده بود ؟!
کاروان می آید از شهر دمشق
برسرِ خاکِ شهِ سلطان عشق
کاروان با خود رباب آورده است
بهر اصغر شیر وآب آورده است
کاروان آمد ولی اکبرنداشت
ام لیلا شبه پیغمبر نداشت
کاروان آمد ولی شاهی نبود
بربنی هاشم دگر ماهی نبود ...
.
مشک را که پر آب کرد ،
از خوشحالی حتی حواسش نبود دستانش را بریده اند …
بعد از ریخته شدن آب هم آنقدر ناراحت بود که باز فرصت نکرد سراغی بگیرد از بازوانش …
فقط وقتی حسین آمد بالای سرش ،
میخواست دست به سینه سلام دهد که
تازه فهمید دستانش نیستند !