
مویشان را رنگ وروغن میزنند
نقشی از تثلیث بر تن میزنند

دلم در سینه ام بیداد میکرد
مرا دعوت به ان میعاد میکرد
به انجایی که قلبم را دریدند
به یک دینار عمرم را خریدند
به انجایی که راسم را بریدند
گلوی بخت نحسم را بریدند

هدیه ی دوست برای دوست :گل لبخند

و عشق اغاز شد
می توان ازاد بود اما اسیر. می توان در بند بود اما ازاده
مشود دوست بود اما دشمن. میشود دشمن بود اما دوست
یا که بی رحم بود و رئوف. یا مهربان بود و ظالم