
کاشکی ان شب تیره همه کابوس نمیشد دل من کاخ خرابه جم و کاووس نمیشد
کاشکی همدم من این تب دلسوز نمیگشت در دلم راه نمیافت و محبوس نمیشد
سوختم در تب یک بختک و ای کاش که انگاه اب در چشم خیالم پر طاووس نمیشد
کاش بی عشق و صداقت شب و افسانه نمی بود یا اگر بود پر از طالع منحوس نمیشد
عصیان غرب
امشب از کوی تو من مست گذر خواهم کرد کوچه را تا به سحر خون جگر خواهم کرد
هر چه کردم تو دل ارام نگشتی افسوس بی تو از این دل ویرانه سفر خواهم کرد
دور از تو دل من هیچ نخواهد ارزید در کجا بار دگر برتو نظر خواهم کرد
گر چه من دور شدم از تو ولی با این حال درد را با غم دیدار خبر خواهم کرد
من پریشانتر ازانم که بگویم با کس که چرا مست از این کوچه گذر خواهم کرد
عصیان غرب
بعد از تو دل بی خاطره ام خواهد مرد با هجوم عمت از دلهره ام خواهد مرد
خنده ی تلخ تر از گریه ی بی پایانم با عبور از دل هر منطره ام خواهد مرد
بغض بیداد تو در عمق گلویم جاریست گفتنی هاست که در حنجره ام خواهد مرد
ذهن الوده به دیدار مجدد با تو عاقبت در شب بی پنجره ام خواهد مرد
دفتر شعر من از خاطره ها سر شاراست بعد از تو دل بی خاطره ام خواهد مرد
عصیان غرب